ما مانده ‏ایم و دشواری وظیفه

جانا هنرِ اهل وفا را مبر از یاد                              جانبازی مردان خدا را مبر از یاد
  آیین جوانمردی شیران سلحشور                                سرهای ز تن مانده جدا را مبر از یاد
 آنجا که شهیدان همگی شاهد عشقند                           جوشیدن خون شهدا را مبر از یاد

افکند عدو در سر هر راه، دو صد دام                              حیلتگری خصم لعین  را مبر از یاد
         امروز بُوَد جنگ تو در عرصه فرهنگ                              ای مرد! در این عرصه خدا را مبر از یاد


شهدا بغض‏های حقیر ما، روبه‏روی تصاویر گلگون شما سراریز می‏شود و راه را برای کلام می‏بندد؛ با شما شقایق‏هایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟
واژه‏های خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبه‏روی شما ضجه بزنند. اما کاش می‏دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجره‏های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژه‏ای یافت نمی‏شود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلم‏های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!
هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشک‏ها و دعاهایتان گره می‏خورد.
شما، تاریکی شب را با تکبیرهای فاتحانه‏تان درهم می‏شکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بال‏های کبوتران می‏کردید.
ما مانده‏ایم و یاد شما
بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغ‏های کمرشکن و زخم‏هایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را می‏گویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانه‏ها خانه کرد.
وقتی دست نوشته‏های شما خوانده می‏شود، در می‏یابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با خود عشق دارید.
وقتی وصیت‏نامه‏های شما را می‏خوانند، تازه می‏فهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق می‏زنیم، تازه می‏فهمیم که عکس‏های تک تک شما اشاره می‏کرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما مانده‏ایم و دستانی که به دیواره‏های قفس می‏خورد. ما مانده‏ایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده می‏زند. ما مانده‏ایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم می‏کند.

از زندگی، شعری جز شهادت نمی‏دانیم.
تقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند، در حق خون، کوتاهی کرده‏اند.
ما کجا می‏توانیم با آمدن چند کتاب در قفسه‏هامان، به رفتن آنان پی ببریم؟! کجا می‏توان آنان را شناخت؟!
پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.
معبرها فقط مقداری باریک، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.
همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.
خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان.
شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما.
اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه، با لحن‏های متفاوت، استقامت را به شعر درآوردند!
آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت، در چهار گوشه سنگر گل می‏کرد.
دنیایی از عرفان، گوشه‏ای از لبخند آنان بود و برای ما، چیزی جز همین واژگان اشک‏آلود نمانده است.
«کمیل» و «حمله» و «لبخند»، «گریه»
درونِ کوله: عشق و چند گریه
دوبیتی مانْد و صد چشم‏انتظاری
شهیدان برنمی‏گردند… آری زندگی در دنیای امروز، زندگی در مدرسه اراده است و سعادت و شقاوت هر انسانی به اراده همان انسان رقم می‌خورد.
• اگر بخواهید عزیز و سربلند باشید، باید از سرمایههای عمر و استعدادهای جوانی استفاده کنید. با اراده و عزم راسخ خود به طرف علم و عمل و کسب دانش و بینش حرکت نمایید که زندگی زیر چتر علم و آگاهی، آنقدر شیرین و انس با کتاب و قلم و اندوختهها، آنقدر خاطره‌آفرین و پایدار است که همه تلخیها و ناکامیهای دیگر را از یاد میبرد.
چون شهابی که لحظه‏ای بر آسمان بگذرد، سبکبال و سبکبار رفتند، تا ما زیستنی سربلند را تجربه کنیم.
هنوز رد پوتین‏هایشان بر پیشانی ابرها پیداست. هنوز از نام سرخشان، آسمان آسمان پرنده می‏ریزد و زمین را به پرواز می‏خواند.
نگاه دریایی‏شان، نهیبمان می‏زند که نشستن، قانون تبار ما نیست به یادمان می‏آورد که به رسم آفتاب، در رگ درختان حماسه، جاری باشیم.
مسافران خورشید
کوچه ‏های خاکی را پشت سر گذاشتند و جاده‏های افلاک را نشانمان دادند. وجودشان با خمیازه‏های مردد، نسبتی نداشت؛ چرا که از نسل سپیده بودند. مسافران خورشید و روشنی، این‏چنین به بیداری‏مان خواندند. چون بارانی بهاری، دستمان را گرفتند و با پنجره‏های آگاهی، آشتی‏مان دادند. به ایستادنمان توصیه کردند و با کاروان شقایق‏ها ناپدید شدند.
راهی که پیش روی ماست
ما مانده‏ایم و دشواری وظیفه. ما مانده‏ایم و راهی که مرد می‏طلبد. به آیین زمستان تن نمی‏دهیم که شکوفه‏های خونین حماسه را از یاد نبرده‏ایم. گوش به پیغام‏های آخرشان می‏سپاریم و دل و جان به مسیر روشنشان. این کوچه‏های راست قامت، با یادشان نفس می‏کشند.
لبخندهایمان تا ابد، وامدار چشم‏های آزاده‏شان خواهد ماند.
خواهیم ایستاد
خواهیم ایستاد در کوران تحریم و تهدید و تحمیل. سربلند خواهیم ماند و سرافرازی‏شان را به ثانیه‏های پرفروغ ظهور، پیوند خواهیم زد. روباهان را خواهیم آموخت که بیشه شیران هیچ‏وقت خالی نمی‏ماند. ای شاهدان پرآوازه! توفان‏های سهمگین توطئه، گام‏هایمان را سست نخواهد کرد. ایستاده‏ایم و مسیر شکوهمندتان را محکم‏تر از همیشه گام می‏زنیم.
یادمان نرود…

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × پنج =